مقدمه :
وقتى ابراهيم قهرمان توحيد، از طرف خداوند ماءمور شد، فرزندش
اسماعيل را قربان كند، اسماعيل را به قربانگاه برد و آماده ذبح
اسماعيل شد، در اين هنگام اسماعيل وصيت ششگانه زير را به پدر كرد:
عمر بن خطاب گويد: با اجازه قبلى به حضور
رسول خدا(ص ) رسيدم ، و آن حضرت را در حجره (امّ ابراهيم ) ملاقات كردم ، ديدم بر
فرشى بسيار ساده آرميده ، كه قسمتى از بدنش روى خاك زمين و قسمتى ديگر روى فرش
است ، و زير سرش متكائى از ليف خرما قرار دارد، و بر او سلام كردم در محضرش نشستم
، عرض كردم : (اى پيامبر خدا(ص ) تو انتخاب شده و برگزيده خداوند در ميان همه
مخلوقات هستى ، در حالى كه قيصر و كسرى (شاهان روم و ايران ) بر فرشهاى طلاّ
بافت و ديبا و ابريشم مى آرمند!! ولى تو كه مقامت از آنها بالاتر است ، در اين وضع مى
باشى ؟!)
وقتى كه در جنگ جمل ، سپاه على (ع ) در برابر سپاه
جمل (به سركردگى طلحه و زبير و عايشه ) در بصره قرار گرفت ، زبير خود را به
حضور على (ع ) رساند و گفتگوئى بين آنها رد و
بدل شد، سپس زبير نزد عايشه برگشت و گفت : (من هرگز در برابر سپاهى براى
جنگ نايستادم مگر اينكه داراى بصيرت و راءيى بودم ، ولى در اين جنگ ، راءى ثابتى
ندارم ).
اسماعيل از فرزندان بزرگ و بسيار خوب امام صادق (ع ) بود به گونه اى كه بعضى
از گمان مى كردند، امام بعد از امام صادق (ع )،
اسماعيل است ، او در زمان امام صادق (ع ) از دنيا رفت ، وقتى كه خبر رحلت او به امام
صادق (ع ) رسيد، آن حضرت كنار ياران خود بود، مى خواست با آنها غذا بخورد، بدون
آنكه قيافه خود را تغيير دهد و يا اظهار ناراحتى كند،
مشغول غذا خوردن شد، ياران ديدند امام صادق (ع ) بهتر از روزهاى
قبل غذا مى خورد و دوستان را به غذا دعوت مى كند، و حتى غذا را به دست آنها مى دهد.
مفضل يكى از شاگردان ممتاز امام صادق (ع ) گويد: امام صادق (ع ) فرمود: (وقتى كه
حضرت مهدى (عج ) ظهور مى كند) همراه او سيزده زن مى باشد.
هواپيماى جت مخصوص سران دموكرات يكى از كشورها آماده حركت شد، مسافران سرمايه
دار و عزيز دردانه آن ، پنج نفر از سردمداران آن كشور بودند، كه همچون ساير
سردمداران اسمشان دموكرات و مردمى بود، ولى تنها چيزى كه توجه بآن نداشتند، مردم
بودند.
شخصى به نام عاصم از پدرش بنام كليب نقل مى كند كه گفت : من در حضور على (ع )
بودم كه اموالى از بيت المال از نواحى ايران به حضور على (ع ) آوردند، حضرت
برخاست و تصميم گرفت آن اموال را بين مردم تقسيم كند، مردم از هر سو هجوم آوردند،
على (ع ) براى رعايت انضباط، دستور فرمود: طنابى به عنوان
حائل در اطراف اموال كشيدند، و فرمود: هيچكس اجازه ندارد از اين طناب عبور كند، همه
بيرون طناب باشيد، آنگاه خود داخل محيط طناب شد، آنروز در كوفه هفت قبيله زندگى مى
كردند، نمايندگان آنها را طلبيد و سهم هر قبيله را به نماينده خاص آن قبيله داد تا
بطور مساوى آن سهم را بين افراد قبيله تقسيم نمايد، در پايان كار،
داخل يكى از ظرفهاى خالى شده (يك قرص نان ) مانده بود، آنحضرت دستور داد همان
نان را هفت قسمت كردند، و به هر قبيله اى يك قسمت آنرا دادند. نمايندگان در حضور
آنحضرت ، آن اموال را بين قبيله هاى خود تقسيم نمودند.(16)
از سعيد بن جبير نقل شده : وقتى كه آيه اى كه در آن واژه (زقوم ) است (17)
نازل شد، مشركان قريش بطور مسخره آميز به همديگر گفتند: زقوم ديگر چيست ؟ چه
كسى معنى چنين گياهى را كه داراى ميوه زقوم است مى داند؟ يك نفر آفريقائى در آنجا
بود. او گفت : در ميان ما آفريقائيها، زقوم يعنى كره و خرما.
ابوجهل بطور مسخره ، كنيز خود را صدا كرد و گفت : (كنيز! مقدارى كره و خرما بياور
تا زقوم كنيم )
منصور دوانيقى دومين خليفه ستمگر و طاغوت بنى عباس ، روزى به يكى از پارسايان
بنام (عمروبن عبيد) گفت : مرا موعظه كن .
حدود سه سال قبل از هجرت ، پيامبر(ص ) آنحضرت دو يار و حامى مخلص خود يعنى
ابوطالب و خديجه را از دست داد، و رحلت اين دو بزرگوار بقدرى سخت بود كه
پيامبر(ص ) آن سال را (عام الحزن ) (سال اندوه ) ناميد، اما بجاى ابوطالب ،
فرزندش على (ع )، و بجاى خديجه دخترش ، فاطمه (ع ) بودند كه ضايعه رحلت
ابوطالب و خديجه را جبران كنند.
امام حسن عسكرى (ع ) فرمود: روزى پيامبر اسلام (ص ) با على (ع ) در مكانى نشسته
بودند، شنيدند، شخصى فرياد مى زند (آنچه خدا بخواهد و محمد(ص ) بخواهد، و
شخص ديگرى مى گويد: (آنچه خدا بخواهد و على (ع ) بخواهد).
شيخ طوسى (ابوجعفر محمد بن حسن متوفى سال 460 در نجف ) از علماى بزرگ اسلام
قرن پنجم است ، و مؤ سس حوزه علميه نجف بود، او خود
نقل مى كند: از عجائب روزگار كه مرا تكان داد و به
حال خود متوجه شدم اينكه : درباره انواع و اقسام داد و ستدها و تجارتها، كتابى جامع
نوشتم ، و نهايت كوشش را در تكميل آن نمودم ، و در اين مورد، همه كتابهاى مربوطه را
ديدم ، و با خود مى گفتم كاملترين كتاب را درباره
مسائل خريد و فروش و تجارت نوشته ام و در اين باره ، اطلاع من از همه بيشتر است .
شيخ مرتضى انصارى (متوفى 1281 هق كه در نجف اشرف مدفون است ) از علما و مراجع
برجسته قرن سيزدهم بود، و كتابهاى درسى مكاسب و
رسائل كه در حوزه هاى علميه از زمان او تاكنون جزء كتابهاى درسى است ، از تاءليفات
او است .
يكى از بزرگان قم تعريف كرد: من مدت دوازده
سال از قم به تهران نرفته بودم ، تا اينكه يك كار ضرورى باعث شد كه ناگزير
به تهران رفتم در ايام سلطنت رضاخان قلدر بود، و آنهم در وقتى كه دستور كشف حجاب
را داده بود، و ماءمورين جلاد صفت ، اين دستور را با شدت ، انجام مى دادند.
صالح فرزند احمد از اهالى مازندران در يك خانواده فقير به وجود آمد، او پس از رشد،
بر اثر فقر از خانه بيرون آمد و براى تحصيل كارى كه به مخارج پدر كمك كند،
مسافرت كرد، ولى سرانجام به اصفهان رفت ، و در يكى از مدارس علميه اصفهان
مشغول تحصيل شد.
امام صادق (ع ) فرمود: وقتى كه حضرت قائم (ع ) ظهور كند (از مكه ) به كوفه مى آيد
و در مسجد كوفه (كه ياران سلحشور اطرافش را گرفته اند) شيطان به حضور
آنحضرت مى رسد و زانوى (عجز) به زمين مى زند و مى گويد: يا ويله من هذا اليوم :
(اى واى از اين روز).
پيامبر اسلام دوران كودكى را مى گذراند، ابوطالب عموى آنحضرت (يعنى پدر على (ع
) از پيامبر(ص ) سرپرستى مى كرد، آن سال بر اثر نيامدن باران ، قحطى همه جا را
فرا گرفته بود، مردم مكه و اطراف ، از فشار كمبود غذا، كلافه و سردرگم شده
بودند، يكى مى گفت به دو بت (لات ) و (عزى ) پناهنده شويد، ديگرى مى گفت :
دست به دامن بت (منات ) شويد... ولى هيچيك از اين پناهندگيها گره كار آنها را نمى
گشود.
ابراهيم خليل (ع ) روزى از منزل بيرون آمد به طرف صحرا و كرانه دريا رفت و به
سير و سياحت پرداخت ، با خود مى گفت : همه اين موجودات متنوع و گلها و بلبلها و آبها و
گياهان و كوهها، خداى يكتا را شناخته اند و تسبيح او مى گويند، ولى اين بشر خيره سر
حاضر نيست از بت پرستى دست بردارد. غرق در فكر بود، كه ناگهان چشمش به
انسانى خورد، كه در گوشه اى مشغول نماز است ، ابراهيم
مثل عاشقى كه به دنبال معشوق مى رود، به سوى آن شخص رفت (33)ابراهيم كنار او
مشغول نماز شد، تا او از نماز فارغ گرديد، ابراهيم از او پرسيد براى چه كسى نماز
مى خوانى ؟ او گفت : براى خدا، ابراهيم پرسيد: خدا كيست ؟ او گفت : خدا كسى است كه
تو و مرا آفريده است .
روزى على (ع ) در زمان خلافتش بالاى منبر فرمود:
(قبل از آنكه از ميان شما بروم هر سؤ ال داريد بپرسيد، چرا كه من به راههاى آسمانها
آگاهتر از راههاى زمين هستم .)
وقتى آيه 63 سوره نور نازل شد كه :
(وليد بن مغيده ) پيرى با تجربه و استادى زبردست و زيرك ، و ثروتمندى معروف
از مشركان عصر پيامبر اسلام (ص )بود، و از كسانى بود كه پيامبر(ص ) را مسخره مى
كرد، روزى پيامبر(ص ) در گوشه اى در كنار كعبه ، آياتى از قرآن را خواند، مشركان
نزد (وليد بن مغيره ) آمده و به او گفتند: اى ابوعبد شمس !، اين سخنان چيست كه
محمد(ص ) مى گويد آيا (شعر) است يا(كهانت ) است يا(خطبه ) است ؟!
|